تبليغاتX
جای خالی عشق
چشم‌ها را بايد شست، جور ديگر بايد ديد

باوركنيم كه گاهي آسمان رنگ ديگري‌ست. باور كنيم كه مهتاب گاهي حرمت خورشيد را دارد براي شب سياه. باور كنيم پشت هر ديوار باغي هست براي انديشيدن. باور كنيم كه آرزو كردن زيباترين اتفاق جهان است. پس بياييد سرشار شويم از آرزوهاي بزرگ و نترسيم از نرسيدن كه هدف فقط رفتن است و نايستادن و نپوسيدن...

+ نوشته شده توسط سیمین غلامی در چهارشنبه بیست و هفتم آبان 1388 و ساعت 11:1 |
دوباره خاطره، دوباره پنجره. دوباره روزهاي دلهره. دوباره انتظار و حس بي‌بديل رفتن و رسيدن و رها شدن. دوباره روزهاي پرتپش. دوباره تب، دوباره تاب. دوباره پشت در نشستن و نگاه را به راه رفته خط زدن.

دوباره شب بدون ماه و آفتاب كه ميرود و آن ستاره كه سوسوي فانوس تاريكي آسمان مي‌شود. دوباره قصه‌‌هاي فاصله.

دوباره عشق و زندگي بدون فكر خواب...

+ نوشته شده توسط سیمین غلامی در سه شنبه هفتم مهر 1388 و ساعت 14:14 |

هر کس به کسی نازد           ما هم به علی نازیم

شهادت مظلومانه ی بزرگمرد تاریخ بشریت بر تمام جهان تسلیت باد.

+ نوشته شده توسط سیمین غلامی در چهارشنبه هجدهم شهریور 1388 و ساعت 23:45 |
کسی به فکر گلها نیست

کسی به فکر ماهی ها نیست

کسی نمی خواهد باور کند که قلب باغچه زیر آفتاب ورم کرده است...

+ نوشته شده توسط سیمین غلامی در چهارشنبه هجدهم شهریور 1388 و ساعت 13:4 |
همان جا کنار دیوار افتاد. بدون اینکه بداند چرا اشک می ریخت. دست که برد شاخه را بگیرد دید دیگر هیچ نشانی از آن درخت نیست. دورتر صدای اره برقی به گوش می رسید. حالا تمام خاطراتش با ساقه ی قطع شده ی درخت رفته بودند.

برخاست تا درخت دیگری را پیدا کند. درختی که بتواند روی آن یادگاری بنویسد...

+ نوشته شده توسط سیمین غلامی در شنبه چهاردهم شهریور 1388 و ساعت 1:24 |

دردیست غیر گفتن آن را دوا نباشد              پس من چگونه گویم کاین درد را دوا کن

+ نوشته شده توسط سیمین غلامی در دوشنبه نهم شهریور 1388 و ساعت 1:0 |

من هراسم مي‌گيرد از اين‌همه درد. از اين‌همه آفتاب برنيامده. از اين‌همه تاريكي كه مرا در خود فرو مي‌برد و مي‌بلعد.

مي‌ترسم از لحظه‌ي درنگ و حس كينه كه فرو مي‌لغزد از پنجره‌ي رابطه‌ها. مي‌خواهم گريه كنم. به جاي تمام قاه قاه ابليس كه يخ مي‌كند از خنده‌ي نفرت‌انگيزش هستي آفرينش.

مي‌خواهم فرياد بزنم، به وسعت تمام آسمان و زمين و كهكشان فرياد بزنم و بلند بلند داد برآرم كه آي بس است اين دورويي، بس است اين‌همه بيزاري و نفرت. بگذار گوش زمين كر شود از فريادم!

من مي‌خواهم  بخوابم. مي‌خواهم زيباترين روياها را جشن بگيرم و پرواز كنم چونان پرنده‌اي رهيده از قفس.

من دلم تنگ است و مي‌خواهم كه بميرم. براي پروانه‌ها بميرم و سنجاقك‌هايي كه بال‌هاشان آذين دفترچه‌هاي شعر شاعران شد. من مي‌خواهم هراسم را به مترسكي ايستاده در دل مزرعه ببخشم تا در لبخند چوبي‌اش آن را براي همه‌ي كلاغ‌ها معنا كند. بگذار باد خبررسان مهرباني‌هاي خدا باشد.

+ نوشته شده توسط سیمین غلامی در جمعه بیست و سوم مرداد 1388 و ساعت 0:56 |

الهگان زمين خون‌خوارند و خدا سخت صبور

ابليس ناداني بال بر آسمان گشوده است و فوج‌فوج مردمان از جهل و بي‌خردي مي‌ميرند. چه خاطرات تلخي براي نسل‌هايي كه نيامدند و نديدند و نبودند. به گندابي شبيه است زمين، مدفون در لجن‌زار فراموشي.

قهرم مي‌گيرد از اين همه انتظار براي كسي كه نمي‌آيد و پيامي نمي‌آورد. خورشيد تيره و ماه نابيناست. چنان فاتحي بزرگ تاريكي پاي بر دوش جهان ايستاده و مست مي‌خندد به قاه‌قاه. زنجير بر پاي عقل آدميان بسته‌اند و شمشير بر پهلوي فرشتگان.

خدا را اين‌همه درد كه ما مي‌كشيم...

+ نوشته شده توسط سیمین غلامی در دوشنبه نوزدهم مرداد 1388 و ساعت 23:17 |
کمی خودش را تکان داد. چشمانش را بست و فکر کرد. لحظه ای دیگر درنگ کرد و بعد بالاخره به خودش جرات داد تا حرف بزند. نگاه که کرد دید خیلی دیر شده. او رفته بود و هرگز نگفته بود که دوستش دارد.
+ نوشته شده توسط سیمین غلامی در جمعه دوم مرداد 1388 و ساعت 0:46 |

هميشه دوست داشت که بره. فرقي نمي‌کرد کجا، چطوري، با کي. البته نه، دوست داشت تنها بره. بدون اينکه مجبور باشه به کسي جواب پس بده. هميشه مي‌رفت  و هميشه هم يه جايي مجبور مي‌شد از نيمه‌راه برگرده.

مي‌خواست بره، بره و بره و بره. تا اينکه اون روز عزمش را جزم کرد. گوشي تلفن را گوشه‌ي اتاق انداخت. لباسش را پوشيد و نشست پشت فرمون ماشين و رفت...

حالا رسيده بود به پيچ و اينجا جايي بود که بايد تصميمش را مي‌گرفت. نگاه کرد، هيچ چيز نبود جز يک جاده، خط سفيد وسط جاده و تابلويي که روش نوشته شده بود «توقف مطلقاً ممنوع». پاش رو گاز ماشين بود و...

يک ساعت بعد مردم دنبال جنازه‌ي گم‌شده‌ي کسي بودند که مي‌گفتند همراه ماشينش توي رودخونه‌ي پايين پيچ جاده غرق شده بود.

+ نوشته شده توسط سیمین غلامی در پنجشنبه بیست و پنجم تیر 1388 و ساعت 23:25 |