دوباره شب بدون ماه و آفتاب كه ميرود و آن ستاره كه سوسوي فانوس تاريكي آسمان ميشود. دوباره قصههاي فاصله.
دوباره عشق و زندگي بدون فكر خواب...
دوباره شب بدون ماه و آفتاب كه ميرود و آن ستاره كه سوسوي فانوس تاريكي آسمان ميشود. دوباره قصههاي فاصله.
دوباره عشق و زندگي بدون فكر خواب...
هر کس به کسی نازد ما هم به علی نازیم
شهادت مظلومانه ی بزرگمرد تاریخ بشریت بر تمام جهان تسلیت باد.
کسی به فکر ماهی ها نیست
کسی نمی خواهد باور کند که قلب باغچه زیر آفتاب ورم کرده است...
برخاست تا درخت دیگری را پیدا کند. درختی که بتواند روی آن یادگاری بنویسد...
دردیست غیر گفتن آن را دوا نباشد پس من چگونه گویم کاین درد را دوا کن
من هراسم ميگيرد از اينهمه درد. از اينهمه آفتاب برنيامده. از اينهمه تاريكي كه مرا در خود فرو ميبرد و ميبلعد.
ميترسم از لحظهي درنگ و حس كينه كه فرو ميلغزد از پنجرهي رابطهها. ميخواهم گريه كنم. به جاي تمام قاه قاه ابليس كه يخ ميكند از خندهي نفرتانگيزش هستي آفرينش.
ميخواهم فرياد بزنم، به وسعت تمام آسمان و زمين و كهكشان فرياد بزنم و بلند بلند داد برآرم كه آي بس است اين دورويي، بس است اينهمه بيزاري و نفرت. بگذار گوش زمين كر شود از فريادم!
من ميخواهم بخوابم. ميخواهم زيباترين روياها را جشن بگيرم و پرواز كنم چونان پرندهاي رهيده از قفس.
من دلم تنگ است و ميخواهم كه بميرم. براي پروانهها بميرم و سنجاقكهايي كه بالهاشان آذين دفترچههاي شعر شاعران شد. من ميخواهم هراسم را به مترسكي ايستاده در دل مزرعه ببخشم تا در لبخند چوبياش آن را براي همهي كلاغها معنا كند. بگذار باد خبررسان مهربانيهاي خدا باشد.
الهگان
زمين خونخوارند و خدا سخت صبور ابليس ناداني بال بر آسمان گشوده است و فوجفوج مردمان از جهل و بيخردي ميميرند. چه خاطرات تلخي براي نسلهايي كه نيامدند و نديدند و نبودند. به گندابي شبيه است زمين، مدفون در لجنزار فراموشي.قهرم
ميگيرد از اين همه انتظار براي كسي كه نميآيد و پيامي نميآورد. خورشيد تيره و ماه نابيناست. چنان فاتحي بزرگ تاريكي پاي بر دوش جهان ايستاده و مست ميخندد به قاهقاه. زنجير بر پاي عقل آدميان بستهاند و شمشير بر پهلوي فرشتگان.خدا
را اينهمه درد كه ما ميكشيم...هميشه دوست داشت که بره. فرقي نميکرد کجا، چطوري، با کي. البته نه، دوست داشت تنها بره. بدون اينکه مجبور باشه به کسي جواب پس بده. هميشه ميرفت و هميشه هم يه جايي مجبور ميشد از نيمهراه برگرده.
ميخواست بره، بره و بره و بره. تا اينکه اون روز عزمش را جزم کرد. گوشي تلفن را گوشهي اتاق انداخت. لباسش را پوشيد و نشست پشت فرمون ماشين و رفت...
حالا رسيده بود به پيچ و اينجا جايي بود که بايد تصميمش را ميگرفت. نگاه کرد، هيچ چيز نبود جز يک جاده، خط سفيد وسط جاده و تابلويي که روش نوشته شده بود «توقف مطلقاً ممنوع». پاش رو گاز ماشين بود و...
يک ساعت بعد مردم دنبال جنازهي گمشدهي کسي بودند که ميگفتند همراه ماشينش توي رودخونهي پايين پيچ جاده غرق شده بود.
کجاست تنهایی؟ تمام آن تنهایی که دنیا را گنجایش آن نبود که تحملش کند؟
من گم شده ام. میان رفتن و ماندن. میان بودن و نبودن.
گم شده ام در این سراب سیل آسا که جهان را فرا گرفته است.
«من در کجای این زمین ایستاده ام»